بیا و خاطره شو برام عصر جمعه ای ...
-
تاریخ: 1396/4/11 ساعت: 20:10
سریع می گذرن این روزها . روزهای خوب و گرم تابستون نود و پنچ که انگار از یه دام تنیده شده تازه رهایی پیدا کرده باشم و دوران نقاهتم هم تموم شده باشه . اون قدر سریع می گذرن که هر آخر هفته از خودم بپرسم مگه همین پریروز جمعه نبود ؟! بعد دو هفته و با اخطار جناب اینستاگرام توی ایمیلم ، رفتم سر بزنم به پست
سلاطین سرزمین ما زن ها
-
تاریخ: 1396/4/11 ساعت: 20:10
دیشب مهمان داشتم ، کم مهمان دارم ، دلیلش درد دستم هست یا بی توفیقی یا دوری از رفقا نمی دونم . بماند که ما مثل نسل قبل نیستیم که مرد خانواده یه عالمه مهمان سرزده بیاره و استقبال کنیم ، یا خرید میوه و شیرینی و همه را به عهده بگیریم و دم بر نیاریم . یا خونه مثل دسته ی گل و حیاط خیس خورده و ناهار آماد
مرگ ، صریح ترین لحن روزگار !!
-
تاریخ: 1396/4/11 ساعت: 20:10
ماه رمضون سر سفره ی افطاری دانشکده که به دعوت بچه های جدید دانشگاه بود ، دیدمش آخرین بار . دیروز وسط بدو بدو های مدرسه گروه رو باز کردم که ببینم جز خوانی قرآن برای سلامتیش تا کجا پیش رفته . از روز قبلش اون قدر یه عالمه دوست های خوب و نزدیک براش دعا کرده بودند که حتی به ذهنم هم خطور نمی کرد وقتی گروه
پنج شنبه ی فیروزه ای قدیمی ِ من !
-
تاریخ: 1396/4/11 ساعت: 20:10
نمی دونم چرا وسط چمدون جمع کردن ها همیشه به سرم می زنه بنویسم . چمدون یزد وسط اتاق بازه ، من هیچ حس و حال لباس جمع کردن ندارم . رفقا از کربلا برگشتن و حسابی دلم لک زده برای دیدنشون . یادم می افته که اگه بخوام برم دیدن فاطمه حتما باید کتاب "پنج شنبه ی فیروزه ای"ش رو بهش پس بدم . و چی بهتر از یه بهانه
خانه ی پدری
-
تاریخ: 1396/4/11 ساعت: 20:10
پارسا با یاسمن و باباش ده روزی رفته سفر ، محمدمهدی هم رفته سربازی و حتی موبایل هم دستش نیست که خبری ازش داشته باشم ، مدرسه رو هم گفتم نمیام دیگه ، کلاس ورزشم این ماه اسم ننوشتم . برگشتم خونه ی پدری . با فرق اینکه اتاقم دست نسترنه و من مثل یه مستاجر اتاق پارسا رو گرفتم و هر گوشه ای با دیدن اسباب بازی