خرید بک لینک
نمی دونم چرا وسط چمدون جمع کردن ها همیشه به سرم می زنه بنویسم . چمدون یزد وسط اتاق بازه ، من هیچ حس و حال لباس جمع کردن ندارم . رفقا از کربلا برگشتن و حسابی دلم لک زده برای دیدنشون . یادم می افته که اگه بخوام برم دیدن فاطمه حتما باید کتاب "پنج شنبه ی فیروزه ای"ش رو بهش پس بدم . و چی بهتر از یه بهانه که چمدون بستن رو کنار بذارم ؟! ساعت کوک می کنم برای دو ساعت و ولو می شم روی تخت برای خوندن کتاب .

کتاب دلچسبم نیست . نمی دونم چرا . شاید به قول محمدمهدی سلیقه ی کتابی م عوض شده . اما با همه ی دلچسب نبودنش و کلیشه ای بودن فضا و دیالوگ ها و حتی موضوعش ، نزدیک حسش می کنم . حسی که به گمونم خیلی از خواننده ها دارن . کتاب پرتم می کنه به خاطراتی دور . دوران دانشکده یا حتی قبل تر هم ، به وقتی که درست مثل غزاله ی کتاب دست راستم تیر می کشید وقت دل تنگی . یادم می افته به همه ی مشهد های دوران دانشجویی با بچه ها ، به همه ی بغض ها و به خیالم گرفتاری هام و رئوف بودن امام رضا ع ، به همه ی حاجت هاییم که بزرگ بودن برام و حالا چه کوچیک . یادم می افته به همه ی خط قرمز هایی که برای خودم اون دوران داشتم و خون دل می خوردم و ازشون رد نمی شدم تا بزرگ بشم . تا به قول غزاله ی کتاب رشد کنم ، همه ی دوست داشتن هایی که ازشون می گذشتم تا عاشق تر بشم ، همه ی روزهای سخت و شیرینی رو که گذروندم ، همه ی روی دل پا گذاشتن ها ، همه ی کلنجار رفتن ها با مامان و بابا و دوست و آشنا و حتی دشمن سر ذره ذره قد کشیدنم ، همه ی شکستن ها و قد کشیدن ها ...

این هفته با زینب بعد سه سال برای انجام کارهای فارغ التحصیلی رفتیم دانشگاه . دل رفتن نداشتم . اما دیگه نمی شد مدرسه رو بپیچونم و مدرک نبرم . این کتاب و فضای دانشکده یهو انگار بهم تلنگر می زنه .تلنگر می زنه بهم که چه ساده فراموششون کردم . حالا بعد چندین سال ، انگار دارم کم کم می شم مثل همه ی همسر ها و خانم های خونه . با همون دغدغه ها ، با همون روزمرگی های تکراری مادر ها و همسر ها . با عجله می رم سر کار ، توی راه به فکر پختن غذای امشبم ، قرار می ذارم با رفقا و فقط به فکرم که ذهنم آزاد باشه از مسئولیت هام ، می رم خرید برای پارسا و فاطمه کوچولو و مثل یه زن اقتصادی مدام قیمت ها رو نگاه می کنم و بالا و پایین می کنم .

گاهی سخت قد می کشیم . خیلی سخت . خیلی خیلی خیلی خیلی . اون قدر که حتی یادآوری خاطراتش هم دوباره زخم می زنه به آدم انگار ، زخم هایی که شاید گاهی هیچ کس جز خدات خبر نداره ازشون . اما بدتر و سخت تر اینه که قدرش رو ندونی . بذاری زمان حلش کنه . سخت تر اینه که در گیر و دار جنگ و حوادث روزگار محکم و سپر به دست بایستی ، اما یه روز دور تری بی هیچ جنگ و خونریزی تسخیر بشی و از مرزهات پا عقب بگذاری ...

و کی می فهمه چقدر سخته پس گرفتن مرزهات ، وقتی دیگه خبری از اون جوون کم سن و سال پر شور و حرارت و سرسخت نیست ؟ وقتی سنت بالا تر می ره ، یا همسر می شی ، یا مادر و پدر می شی ، دیگه حاضری به تلنگری مرزهات رو بسپری و عجیبه که به خیالت راه درست همینه !

پ.ن : م.م عزیز ! عجیب نیست که هنوز که هنوزه مثل اون وقت ها که اصلا نمی شناختمت وبلاگ شما رو باز می کنم تا با آهنگش بنویسم ؟ هنوز که هنوزه بعد از شش سال ؟ و عجیب نیست که تو هم مثل خیلی ها دیگه نمی نویسی و حتی آهنگی توی وبلاگت نیست ؟ :(

برچسب: نویسنده: آرین قاسمی تاريخ: يکشنبه 11 تير 1396 ساعت: 20:10

صفحه بندی