باید بنویسم . این روزها مدام با خودم تکرار می کنم باید بنویسی .
و نمی نویسم !
فکر کرده بودم شبیه سر لیلا ، توی دفترچه ی اناری کوچیکم براش مینویسم ، دلم می خواست قبل از رفتن روی تخت بیمارستان یه وصیت بنویسم ، فروردین آمده بود و من پر شده بودم از حجم ناگزیر و سنگین غمی که دور نبود اما گذشته بود و من نگذشته بودم ، اردیبهشت رسیده بود و من از همیشه پرکار تر بودم توی مدرسه و هرلحظه اش شبیه وصیتی بود برای سپردن خانواده ی کوچکی که ساخته بودم در این سه سال ، خانواده ای که بارها از پرتگاههای عمیقی نجاتم داده بود و بلندم کرده بود و حالا بعد از سه سال ناگزیر ترکش میکردم ، خرداد رسیده بود و من روزهای لیلا روپر از کلاس کرده بودم تا برای خودم وقتی بخرم برای نوشتن و تنهایی و فکر کردن و ... ، نشده بود . جنگ شده بود ، دکتر برایم استراحت تجویز کرده بود ، با خودم فکر کردم این مدت می نویسم و میخوانم و فکر می کنم ، نفس تنگی ها و افت فشار ها و بحث وجدل ها و سایه ی جنگ نگذاشته بود سرپا بمانم ، به وقت آغاز جنگ لیلا و مهدی رفته بودن یزد و من بعد از سالها تجربه ی دختر خانواده بودن بدون مسیولیت مادری را می چشیدم ، باز به چشمم آمده بود این حجم از دلبستگیم به لیلا ، به چشمم آمده بود این قفل شیرین به پا و فکر و وجودم را که مدتهاست به عمد کلیدش را گم کردم، لیلا شده تنها سنجاق سینه ام به دنیا و دیر یا زود باید بازش کنم تا رها شود ، هر روز روزنوشت های رفقای نویسنده از جنگ را می خواندم و می گفتم باید بنویسی ، روز آتش بس نوشتم ، نشد آنچه در وجودم بود و میخواستم ، رها کردم ...
دیروز پشتیبان گروه نویسندگی پیام داد که مگه شهید شدی ؟ چرا نمی نویسی ؟ گفتم : باید بنویسم .
و ننوشتم. تلخم ، تلخم ، تلخ ... به وقت تلخی و شادی دستم به نوشتن می رفت همیشه. شادی هایم را می ترسم فریاد بزنم و گمشان کنم ، به محض دیدنشان تمام انرژی جمع شده در وجودم به وقت شادی را نثار بقیه می کنم ، شبیه آذوقه ای که در بهار جمع کردی و پاییز خرجش میکنی ، زمستان که می رسد بی آذوقه ام و تلخ ، ذهنم مدام مینویسد و قلمم نه. به جایش اشک می ریزم ، زیاد و جوری که انگار هرگز اشک نریخته باشم ، به جایش می ترسم از غرق شدن دوباره در این تلخی و تنهایی ای که سراغم میآید ، نوشته هایم به قلم نمی رود تا این حجم تلخی و تنهایی و غم هرگز ذخیره نشود و به یاد کسی نماند، به امید بهار باز ساکت می مانم ...
دیشب در هیئت فقط خیره مانده بودم به دخترک، جواب سوال هایش را داده بودم ، پا درد امانم را بریده بود ، اشک نریخته بودم! شب به وقت تاریکی وسکوت خانه می توانستم تا صبح بنویسم و اشک بریزم ، خیره شده بودم به قاب عکس چهارنفره ی شاد ، خودم را رها کرده بودم در حجم زیاد تلخی و تنهایی تا خدا را صدا زده باشم ، نشده بود ، حس کرده بودم روی صدا زدنش را هم ندارم ...
باید بنویسم ، جلوی پایم آب راکدی ست که مدتی ست به زلالی قبل نیست ، نمی خواهم تهش لجن ببندد ، دلم رودخانه ای میخواهد جاری ، بنویسم و بسپرم و بریزد به دریا ...
باید بنویسم ...
برچسب:
نویسنده: آرین قاسمی