آهنگی که از اسنپ پخش شد ، پرتم کرد به دنیای ۲۰ سالگی . بین بدخلقی لیلا از ورودش به کلاس و تنگی نفسم ، توی ذهنم پر از کلمه شد. مثل همه ی این روزهای با سرعت که ذهنم پر از کلمه است و فرصت نوشتن ندارم. فکر کردم برگشتنی میرم سالن اجتماعات مدرسه و وسط کلاس سناریونویسی کمی می نویسم . نشد . دلم نیمد این روزهای اندک باقی مونده رو بین همکارها چرخ نزنم و استفاده نکنم از گفت و شنود و دیدن خنده ها و شوخی هاشون و خستگی چشم هاشون از کار و کار و کار. اونها هم جلسه بودند. از همون جلساتی که دیگه من رو بهش دعوت نمی کنن و به جای غر زدن های قبل ورود به جلسه با حسرت از بیرون در باهاشون بای بای می کنم ولبخند میزنم ... . اومدم توی دفتر تنها بنویسم از این چرخه ی غر تبدیل به حسرت ، یقین تبدیل به شک ، ... فهمیدم پست قبلم هم همین بوده. رها کردم باز.
دور میز خونه ی زینب ، از اولویت هامون میگفتیم و دلتنگی ها و دلبستگی هامون. به من رسید ، گفتن بهت نمیومد ابنجوری بشی نیلوفر ، قبل تر اینها رو نمیگفتی . گفتم خودم هم فکر نمی کردم. زیاد هم درد داشت تا بپذیرم دارم عوض می شم. خیلی مقاومت کردم. اما حالا حس خوبی دارم از تغییری که دیگه برام جا افتاده. و چقدر دلپذیره این آرامش پذیرش .
هنوز آهنگ اسنپ می خوند :
چه بوده آن گناه من که یار من نمی شوی ... بهار من گذشته شاید...
یادم افتاد تابستون رو نوینا دوست دارم و بقول لیلا خیلی وقته بهار از نیمه تابستونه ، زمستون تا نیمه پاییزه ...
و زندگی مگه اصلا همین نیست ؟ همین چرخه ی تغییر فصل ها ، فصل هایی که کشمیان، فصل هایی که کوتاه می شن ، گاهی حتی سالی رو سراغت نمیان ...
برچسب:
نویسنده: آرین قاسمی