بهار من گذشته شاید
-
تاریخ: 1405/7/5 ساعت: 22:18
آهنگی که از اسنپ پخش شد ، پرتم کرد به دنیای ۲۰ سالگی . بین بدخلقی لیلا از ورودش به کلاس و تنگی نفسم ، توی ذهنم پر از کلمه شد. مثل همه ی این روزهای با سرعت که ذهنم پر از کلمه است و فرصت نوشتن ندارم. فکر کردم برگشتنی میرم سالن اجتماعات مدرسه و وسط کلاس سناریونویسی کمی می نویسم . نشد . دلم نیمد این روز...
قلمی در انتظار
-
تاریخ: 1405/7/5 ساعت: 22:18
باید بنویسم . این روزها مدام با خودم تکرار می کنم باید بنویسی .و نمی نویسم ! فکر کرده بودم شبیه سر لیلا ، توی دفترچه ی اناری کوچیکم براش مینویسم ، دلم می خواست قبل از رفتن روی تخت بیمارستان یه وصیت بنویسم ، فروردین آمده بود و من پر شده بودم از حجم ناگزیر و سنگین غمی که دور نبود اما گذشته بود و من ن...
چه کنم با این ریخت و پاشی که شده
-
تاریخ: 1405/7/5 ساعت: 22:18
نشستم در مجلس برای لیلا و توی دلی . چرا نه برای خودم؟نمی دانم. نمی دانم از کی افتادم یا بودم در مسیر جلب رضایت عزیزانم. نمی دانم این خود چطور در هم تنیده شد در نگاه کردن به چشم و زبان عزیزی.می دانم اما مدتی ست ، هرکسی عزیزم نیست . مدتی ست شعار الکی سر می دهم که فلان کار فقط برای خودم و می بینم تهش ب...
شبانگاهان
-
تاریخ: 1405/7/5 ساعت: 22:18
به وقت دیدن پست و شنیدن موسیقی و خوندن کتاب و دیدن فیلم و .. ، دیگه دستت به فوروارد و یادآوری خاطرات و گشتن شباهت مخاطب خاصشون نمیره .حتی دلتم به درد نمیاد بخاطرش . وقتی زندگی در خواب هات ، با زندگی بیداریت فرق داره . بیدار می شی و می پرسی کدوم رو واقعا دارم زندگی می کنم ؟ روحم رو توی خواب هام جا گذ...
کنج خیال
-
تاریخ: 1405/7/5 ساعت: 22:18
یکی از دروغ های دنیا ، اینه که زن باید لطیف باشه. امامن می گم زن ، همسر و مادر خوب باید قوی باشه. خیلی قوی ... .اگر رفیقی هست که وسط این کارزار گاهی شیرین و گاهی سخت ، با تو ، جنگجوی قوی ، مثل یه گل لطیف باشه ، دنیا رو بردی !وگرنه چطور می شه زخم خورد و مرهم بود ، از درون لطیف بود اما ضربه های پی در ...
دلیل سر به هوا گشتن زمین، ماه است*
-
تاریخ: 1405/7/5 ساعت: 22:18
یک. نمی دانم کدام از خواب های ده دقیقه ای میان ساعت های بیداری شبم بود که خیالش آمد در سرم . دلم توی خواب تپیده بود . همان طور پرشور و حرارت و تازه . همان طور جوان و پر امید.میان خواب و بیداری دیدم که جسارت پیدا کردم برای فریاد زدنش. جسارتی که هرگز در بیداری نداشتم. زمانی به اینکه در زندانی محبوسش...
مخاطب خاص!
-
تاریخ: 1405/7/5 ساعت: 22:18
یک. گفتم : نگاه که می کنم دورانی رو مدام فرار کردم ، از دلبستگی یا شاید حتی عشق. مغرور بودم و سر پرسودا داشتم. مفتخر بودم به عاقلی . حالا اما , که باید عاقل باشم، چرا نیستم ؟ چرا انگار شبیه یه مجنونم که توی کوچه پس کوچه های گذشته دنبال عشقه ؟دو. همان طور رک وسط شوخی ها جدی شد و پرسید : چرا ؟ جواب ...
به نام مادر
-
تاریخ: 1405/7/5 ساعت: 22:18
زنگ در به صدا در میآید . یک دستم به کمرم است از درد و با دستی فاطمه را در بغل دارم. قرص سرماخوردگی را در دهانم میگذارم و سریعتر آب ذویش میخورم . لیلا میپرسد : « بابا قراره زود بیاد ؟» با ذوق می گم :« شاید ! » پشت آیفون صدای سمیرا را میشناسم. « گفتیم از شام هیئت برات بیاریم نتونستی بیای پیشمون...
یازده هشتاد وهفت
-
تاریخ: 1405/7/5 ساعت: 22:18
لحن ِ صريح ِ روزگار شخصی یازده هشتاد وهفت شبیه وقت هایی که صبح از خواب بیدار می شم و می بینم بینیم کیپه و ته گلوم یه حالیه . صبحش حریره بادوم میخورم یا پودر زکام. اما با آب نمک شستن چیز دیگه ایه. انگار همه ی اون احتمالات رومیشوره و میبره. شبیه آب نمک باید باشه . چیزی که غول سیاه حسرت رو ازم دو...
دو درصد شارژ!
-
تاریخ: 1405/7/5 ساعت: 22:18
دیشب بعد از مدتها فاطمه عمیق خوابید. خودم هم. خوابم ملقمه ای از همه درونم بود.یهو یادم افتاد وسط خوابم اومدم وتوی وبلاگم چیزی نوشتم . چیزی که ذهنم رو رها کرد. دکمه ثبت پست رو زدم ، با استف سنگهام رو وا کندم و برای رفیق صمیمی ای که در واقعیت وجود خارجی نداشت نامه نوشتم ! پشت نیمکت های مدرسه پشت ذهنم...
مادری پر از تناقض !
-
تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 12:50
دلخوری هام عمیق میشینن توی جانم و روحم ، درست از وقتی دخترک قصد اومدن داشته ، هر بارش رو گذاشتم به حساب تغییر هورمونی و جسمی مثلا ، اما حالا که دخترک جلوی چشممه فرق داره . تمام این دو شبی که توی دلم ب
مادر اعتباری
-
تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 12:50
روی پام خوابیدی و لالایی ای که توی بارداری برات میخوندم و داری گوش میدی ، برخلاف هر روز این وقت ها ، بیداری و آروم و بدون دست و پا زدن خیره شدی ب روبرو . این مدت عجیب حس می کنم حس و حال درونیم رو میفه
بمناسبت چهارمین !
-
تاریخ: 1397/10/12 ساعت: 0:35
گفت : وبلاگت رو که می خوندم ، فکر می کردم بیش از این طاقت سختیا رو داشته باشی ! یا چیزی با این مضمون گفت ! در جواب حرفم که داشتم از تاول های پام توی پیاده روی شکایت میکردم اینو گفت . و من مدتهاااا بو
در همیشه باز خانه ی پدری
-
تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 5:05
پارسا با یاسمن و باباش ده روزی رفته سفر ، محمدمهدی هم رفته سربازی و حتی موبایل هم دستش نیست که خبری ازش داشته باشم ، مدرسه رو هم گفتم نمیام دیگه ، کلاس ورزشم این ماه اسم ننوشتم . برگشتم خونه ی پدری . با فرق اینکه اتاقم دست نسترنه و من مثل یه مستاجر اتاق پارسا رو گرفتم و هر گوشه ای با دیدن اسباب بازی...
رها رها رها ، من !
-
تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 5:05
دل تنگم ! دل تنگ رهایی ! رهایی ذهن و روحم ، از آدم ها ، خاطرات ، آرزوها ، آرزوها ، آرزوها ، نیازها ، آینده ، ... ، دنیا !این دو ماه سربازی محمد مهدی و تنهاییم ، عجیب گذشت ، عجیب و غیر منتظره ، اتفاق عجیبی که کاملا غیر منتظره برام افتاد هرچند کوتاه بود و به بهترین نحو و کمترین سختی ای گذشت اما انگار ...
یازده - سی و پنج
-
تاریخ: 1396/4/11 ساعت: 20:10
وقتی داشتم کلاسهام رو انتخاب می کردم خیال می کردم بزرگتر ها بهترن ، شاید چون هیچ وقت حوصله ی بچه های فسقلی رو ندارم و مثل بقیه ی رفقا دلم غنج نمی ره براشون !! بخصوص دخترها ! ناز کشیدن می خوان و لوس اند و دوست دارن ادای بزرگتر ها رو دربیارن ! اما حالا دلم ضعف می ره براشون ، برای بی دلیل خندیدن هاشون
:)
-
تاریخ: 1396/4/11 ساعت: 20:10
آدم باید لبخند زدن بلد باشه ، خوب لبخند زدن رو ! یه طور واقعی ! اصلا مهم نیست دلیل لبخند زدنت چیه ، دلیلش صرفا خیره شدن مسافر جلویی توی اتوبوس ه ( که با لبخند می گی بسه دیگه ، انقدر خیره نشو ! ) ، دلیلش حس ِ خوبیه که از حضور کسی داری ، دلیلش اینه که توی یه جمع غریبه بخوای سر صحبت رو با کسی باز کنی ،
اعداد ِ باور نکردنی ِ ترسناک !
-
تاریخ: 1396/4/11 ساعت: 20:10
فکر می کنم که شاید مشکلم از همون دبستان بوده . همون موقع که بهمون می گفتن تا هزار رو به حروف بنویسید و چقدر تکلیف حوصله سر بر و بدی محسوب می شد . خیال می کردم چیزی که قانون و قاعده داره که دیگه جواب پس دادن نمی خواد . تا صد بشمرم و بعد صد تا صد تا یکی از عددهای اون وسط رو بگم یعنی که بلدم ! حالا اما
دردم از یار است و درمان نیز هم ...
-
تاریخ: 1396/4/11 ساعت: 20:10
می گفت از گرفتگی کهنه ی رگ گردنته . از اول بهش بی توجهی کردی ، دکتر بعدی می گفت کار زیادتر از توان ازش کشیدی ، بعدی معتقد بود خودش ضعیف بوده ، ...درد دستم از تابستون شروع شد . اول بستمش تا بی حرکت بمونه ، بدتر شد ، سراغ درمان رفتم ، بدترش کرد ، بی توجهی کردم و باز بدتر ! حالا بعد از این چند ماه به
لا تجعَلهُ آخِرَ العهدِ مِن زِيارَتی ...
-
تاریخ: 1396/4/11 ساعت: 20:10
روحانی کاروان روز اول گفت قدر بدونید که به همین زودی می گذره ، مثل یک خواب ، سریع و دور . من اما انگار هنوز توی خوابم ، هنوز نفسم توی سینه تنگه مثل روز آخر وقتی از حرم حضرت عباس ع و ضریح ِ هرگز ندیده اش جدا می شدم ، هنوز انگار تصویر حرم اباعبدلله از پشت پنجره های تل زینبیه جلوی چشمهام ه و اضطرابی که