حالا اما وقتی هر سال یهو ، در یک لحظه یه حسی میاد سراغم و یاد حال و هوای همین روزهای یکی از سالهای قبل می افتم و بعد تعجب می کنم از این همه زود گذشتن ، از این همه اتفاق در فقط سه سال ؟ حتی یک سال؟
حالا وقتی بوی برف و سرما از پشت پنجره میاد تو و من یاد برف زمستون سال 90 می افتم ، یهو انگار با بهت برگشتم به عقب و انتظار داشتم در همین چند قدمی خاطره ای رو ببینم اما نبوده . تعجب کردم . وقتی شوفاژ های خونه رو روشن کردیم و گرم نشده و محمدمهدی پرسیده : پارسال هم همین موقع خونه انقدر سرد بود ؟ و بعد من توی دلم پرسیدم : پارسال ؟!! مگه یک سال گذشت ؟ یک ساااال ؟!
شاید مشکل از همون موقع ها بود که خیال می کردم عدد ها قاعده و قانون دارن و یادشون گرفتم . همون موقع که با تعداد سیب ها یک تا ده رو یادمون دادن . اما وقتی می گفتیم سیصد و شصت و پنج معلم نگفت چشمهاتون رو ببندید و تصور کنید همه ی خاطره های پارسال همین موقع تا امروز رو . تصور کنید همه ی روزها و شب های این یک سال رو . معلم نگفت و من هنوز انگار بزرگی عدد ها رو خوب یاد نگرفتم . من یه آدم بزرگ شدم که عدد ها برام وقتی بزرگند و با مفهوم که روی برگه ی سفید عابر بانک ببینمشون یا حتی نبینمشون !! من یه آدم بزرگم که بهم یاد ندادن به جای سیب ها ، روزهای عمرم رو بشمرم و روی برگه به حروف بنویسم . بهم یاد ندادن که با هر روز گذر زمان عدد ها رو باور کنم ، خاطره های گذشته رو باور کنم ، روزهای نیومده و اتفاقات بی قاعده و قانون رو باور کنم . من یه آدم بزرگ شدم بی اینکه بهم خوب یاد بدن شمردن خاطره ها قاعده نداره . یک میلیون روز از دو سالگی کمه و حتی دو روز از پنجاه سالگی زیاده .
پارسال همین روزها ، با رفقا نشسته بودیم توی اتاق فرش شده ی محل کار . من و لیلا لای در حیاط خلوت رو باز می کردیم و زینب و لیلا غر می زدن که سرده . می خندیدیم و چای سبز دارچین می خوردیم . بحث و دعوا می کردیم و وقت رفتن توی راه پله ها می خندیدیم ، ناهار با ترشی می خوردیم و ... ! هیچ خبر و قاعده و قانونی برای زمستون ِ امسال نداشتیم !
چطور باور کنم که این یک سال این همه دورمون کرده که وقت دلتنگی مجبور باشیم بریم سراغ گوشی هامون ؟ چطور باور کنم که یکیمون داره مامان می شه و تهران نیست ، یکی در حال جهاز خریدن ه ، دو تامون توی خونه های خودمون و زندگی جدید ؟ چطور باور کنم که سال دیگه همین موقع زنده ام و دختر/پسر کوچولوی لیلا یا حتی رفیق دیگه ای توی بغلم باشه مثلا ؟!
برچسب:
نویسنده: آرین قاسمی