یک. گفتم : نگاه که می کنم دورانی رو مدام فرار کردم ، از دلبستگی یا شاید حتی عشق. مغرور بودم و سر پرسودا داشتم. مفتخر بودم به عاقلی . حالا اما , که باید عاقل باشم، چرا نیستم ؟ چرا انگار شبیه یه مجنونم که توی کوچه پس کوچه های گذشته دنبال عشقه ؟
دو. همان طور رک وسط شوخی ها جدی شد و پرسید : چرا ؟ جواب ندادم . گوشی رو روی حالت پرواز و روی صدای سشوار گذاشتم کنار فاطمه و رفتم. سوالی بود که بارها از خودم پرسیده بودم . شاید هزاران بار . این روزها بیشتر از همیشه...
طاقت نیاوردم . برگشتم و گوشی دست گرفتم باز و جواب دادم : لابد عاشق بودم . نه عاقل .
با کلافگی جواب داده بودم و بغض .
سه. شب وقت خواب ، چرخ زدم میان دست نوشته هام ، تاریخ زیرشون باور کردنی نبود. دوازده سال پیش . بعضی هاشون پاک شده بود. اونها رو بهتر یادم بود چی بودن و چرا نوشتم و چرا پاک شدن. لابد خیال میکردم با پاک کردن فراموش می شن !! باور نمی کردم نویسنده این سطرها خودم بودم .
قلبم گرم شد.
فراموش کرده بودم ! .
فراموش کردم که زیر سایه عشق نفس می کشم. فراموش کرده بودم این تنه تنومندی که بهش تکیه کردم ، نهال کوچک کاشته شده ی آن سالهاست که برایش زحمت کشیده بودم. وقتی روزگار بهم سخت گذشته بود طاقت آورده بودم و از باد و آفتاب تند و گزند دورش کرده بودم. حالا تنومند شده و من به اون نیازمندم. کاشیانه ام رو زیر سایه اش بنا کردم و دور از اون غریب دور از وطنم. حالا اون بود که ریشه های محکمش بارها از طوفان هایی نجاتم داده بود ، اون بود که بهم وفادار مونده بود.
و من ؟ چرا فراموش کرده بودم؟
شاید چون دلم برای باغبانی تنگ شده بود ... . شاید چون دلم برای نهال کوچکم تنگ بود و دوست داشتم مثل شازده کوچولو من مراقبش باشم هنوز و رشدش رو ببینم ... . کسی چه می دونه ؟ درخت های تنومند هم گاهی به یک باره پیر می شن و سر خم می کنن.
باید مراقب باشم ، باید باز باغبانی رو از سر بگیرم ...
پ.ن :
از شعرهایم / امن ترین آغوشِ جهان را / برای تو ساخته ام / خودم اما ، / بر بسترِ دلتنگی های ناتمام خوابم نمی برد ...
-مرضیه عطایی
برچسب:
نویسنده: آرین قاسمی