خرید بک لینک

زنگ در به صدا در می‌آید . یک دستم به کمرم است از درد و با دستی فاطمه را در بغل دارم. قرص سرماخوردگی را در دهانم می‌گذارم و سریع‌تر آب ذویش می‌خورم‌ . لیلا می‌پرسد : « بابا قراره زود بیاد ؟» با ذوق می گم :« شاید ! »

پشت آیفون صدای سمیرا را می‌شناسم. « گفتیم از شام هیئت برات بیاریم نتونستی بیای پیشمون» تا در را باز کنم و روی‌ماه هر دویشان را ببینم بغضم می‌گیرد.

به نام مادر

وقتی می رود یادم می‌افتد این دومین بار است سمیرا چشمانم اشکی ام را می‌بیند. دفعه قبل دیروز بود سر جلسه اولیای لیلا. نمی‌دانم وسط سرود خواندن بچه ها در باب عشق خاندان محمد ص بود یا وقتی داشتند آیة الکرسی می‌خواندند.

هر جور فکر می‌کنم حق دارم این روزها مدام اشکی بشوم. نمی‌شود وقتی تنهایی داری دست و پا می‌زنی این‌بار بدون های و هوی در چاه افسردگی نیفتی یکهو پای منبر هیئتی بنشینی که بحثش حسرت از گذشته است و به نام بانو ست.

وقتی یک روز معمولی بی هوا سایه سنگین تنهایی رسیده تا قلبم . پاهایم قفل کرده و فاطمه در بغلم خوابیده ، من بی‌صدا اشک می‌ریزم از هیولای عظیمی در سرم . بعد یکهو مهلا پیام بدهد که : « دعات می‌کنم رفیق! حله ! اما خودت همین الان صد تا یا رقیه بگو به نیت حضرت مادر » .

نمی‌شود خوره ذهنت باشد رفاقت ها و رفقا و قصور و مرام . بعد یکهو بحث کلاس نویسندگی ات تا دوماه بشود نوشتن از رفاقت و‌رفیق.

هر جور فکر می کنم حق داشتم وسط جشن قرآن لیلا با سرودش گریه کنم . وقتی مادرهای دیگر لبخند به لب دختران شادشان را نگاه می‌کردند، من معذب دنبال دستمال بگردم. حق داشتم.

نگاه که می‌کنم این مدت مدام دستم را گرفته اید. از وقتی فاطمه‌ی کوچکمان آمده نگاهتان لحظه به لحظه به دل و جسم ناتوان و بدعهد من بوده.

نه ! لابد بخاطر فاطمه ‌ی کوچک است که فهمیدم نگاهتان را‌ . وگرنه مگر می‌شود قبل از آن هم هر لحظه حواستان به من نباشد ؟ مگر می‌شود فرزند چنین مادری باشی و او دائم نگاهت نکند ؟

هرجور فکر می‌کنم با این همه دوری و سر به هوایی ام ، حق دارم دست محبتتان را که بر سرم می کشید زار بزنم .

پ.ن : می خواستم توی کانال بذارمش. دیدم اینجا بهتره . هنوز اینجا برام یه جای دیگه اس !

برچسب: نویسنده: آرین قاسمی تاريخ: يکشنبه 5 مهر 1405 ساعت: 22:18

صفحه بندی