خرید بک لینک

دیشب بعد از مدتها فاطمه عمیق خوابید. خودم هم. خوابم ملقمه ای از همه درونم بود.

یهو یادم افتاد وسط خوابم اومدم و‌توی وبلاگم چیزی نوشتم . چیزی که ذهنم رو رها کرد. دکمه ثبت پست رو زدم ، با استف سنگهام رو وا کندم و برای رفیق صمیمی ای که در واقعیت وجود خارجی نداشت نامه نوشتم ! پشت نیمکت های مدرسه پشت ذهنم مهدی بود و اینکه تصمیمم برای ادامه ماجرا چیه . بچه ها نبودن . دغدغه جنگ و بحران سی و چهل سالگی نبود . انگار تازه داشتم قدم می ذاشتم برای سفری طولانی . اما خسته بودم . بعد توی خواب دلم خواست برم استخر و خودم رو بسپرم به آب و بخوابم ! حسی بهم می گفت مدتیه خوب نخوابیدم و همش دویدم ! وارد تزکیه شدم برای پیدا کردن استخر اما بین صحن های شبیه به حرم گم شدم! ... نگران بودم مهدی دنبالم بگرده و پیدام نکنه ، از طرفی نمی‌خواستم پیدا بشم هیچ وقت. آخرین صحن شبیه صحن مسجد دانشگاه بود اما با بوی حرم ...

دو درصد شارژ !

لیلا با صدای آروم‌بیدارم کرد. مامان ! پاشو دیگه ! فاطمه رو‌باید عوضش کنی ...

برچسب: نویسنده: آرین قاسمی تاريخ: يکشنبه 5 مهر 1405 ساعت: 22:18

صفحه بندی